روشنفکر و مشکل زبان ترکـي

 

نـــــــگاه:

ج. کسائی

E-Mail:celalkivi@publicist.com

شايد به ذهن کمتر کسی برسد، بيست-سی سال قبل، روزگاری که کمتر شخص ايرانی می توانست به نژاد آريايی(محصول هيتلر؛ خريداری شده توسط رضاشاه و مونتاژ شده توسط محمدرضاشاه آريامهر(!)) افتخار نکند و نبالد، فردی مثل "جلال آل احمد" به تحليل مسأله اقوام و ملل ايرانی پرداخته، از حقوق اجتماعی و فرهنگی آنها دفاع نمايد. وی حل اعظم مشکلات ايران عقب مانده آن روز را در گرو توجه و برطرف نمودن عقده های روانی موجود در قشرهای عظيم اجتماعی ايران دانسته است؛ عقده هايی که حاصل از منکوب کردن ديگر فرهنگها(فرهنگهای ملل و اقوامی مثل ترکها، کردها، بلوچها، مازندرانيها، لرها، عربها و ...) توسط يک باور نادرست و شوونيستی در حکومت بود(که حتی به لايه ها و توده های روشنفکری و عوام نيز به نوعی تلقين شده بود).

اما حل چنين مشکلاتی با دست چه کسی بايد انجام پذيرد؟ به دست حکومت؟ گفتيم حکومت عامل اين مشکلات بوده است!

توسط عوام؟ عوام از کجا بداند ريشه از کجاست!!

توسط بيگانگان؟! بيگانه که دلش به حال ما نسوخته! ثانياً بيگانه هم شايد عامل اصلی بوده باشد!

يا به دست توده ای با نام به اصطلاح روشننفکر و افراد تحصيلکرده؟! جواب ممکن است "بله" باشد؛ ولی انواع و اقسام فکر و عقيده وجود دارد! کدام فکرها روشنند؟ شايد خود روشنفکری هم در بوجود آمدن عوامل بالا دخيل بوده اند؟!

آل احمد در  کتاب «در خدمت و خيانت روشنفکران»(انتشارات فردوس؛ چاپ اول؛ سال 1372) پس از تعريف روشنفکر و روشنفکری، مسائل بالا را با طرح چنين سوالاتی بررسی کرده است: «روشنفکران تا چه حد در طرحريزی آينده يک مملکت مؤثرند؟ يا چرا در روزگار ما، روشنفکران نيز به همان اندازه بی اعتبار شده اند که مالکان و دوله ها و سلطنه ها؟ يا چرا روشنفکران ايده آلها  را به خاطر نان و آب فراموش کرده اند؟ يا اينکه آيا درست است که شرکت در قدرت حکومتهای نفتی از روشنفکران سلب حيثيت می کند؟ و پس شرايط شرکت روشنفکران در قدرت حکومتها چه بايد باشد؟ ... و بعد چه فرقهايی است، يا بايد باشد ميان روشنفکر ايرانی و اروپايی؛ در مقابل حکومت يا در مقابل مذهب يا در مقابل کمپانی خارجی؟ يا در مقابل استعمار؟

اميدوارم که جواب همه اين سوالها را در اين دفتر بيابيد. گرچه به صورت طرحی، يا پيشنهادی. و اگر نيافتيد غمی نيست. که آخرين دعوی اين دفتر و صاحبش، اين است که طرح کننده سوالهايی باشد در تمام اين زمينه ها که برشمردم.»

در آنچه با عنوان "روشنفکر و مشکل زبان ترکی" در ادامه مطالعه خواهيد نمود، بسياری از نکات بالا بررسی شده است و نيز نقش روشنفکران در آفرينش باورهای غلط درباره يک ملت؛ (البته ذکر اين نکته لازم است، برخی از مطالب تاريخی و ادبی اشاره شده در متن ذيل راجع به آذربايجان، ممکن است به دليل عدم آگاهی کامل از تاريخ و ادبيات آذربايجان باشد که اين ناشی از عدم دسترسی به منابع تاريخی و ... در آن دوران بوده است):

روشنفکر و مشکل زبان ترکـي

 

جلال آل احمد

آنچه گذشت طرح مساله روشنفکران ايرانی بود و سنگينی بار وظايف ايشان از دريچه مشکل بی سوادی يا بطور کلي مشکل روشنفکران در ممالک استعمارزده و در ميان مردمي که توانايی خواندن ندارند؛ و فقط مي توانند ببينند و بشنوند. و حال آنکه مشکلات ديگر نيز مطرح است. مشکلات ديگری که روشنفکر فرنگی و غربی يا روشنفکر در حوزه دموکراسی های توده ای با آن طرف نيست يا سالها است که به حل آنها موفق شده است؛ يا اصلاً برای او مطرح نبوده است. و برای اينکه بهتر متوجه باشيم که روشنــفکر ايرانی کجا است, يکی ديگر از اين مشکلات را طرح می کنم که مشکل زبان ترکی است.

پيش از اين اشاره کردم که از جمعيت 25 ميليونی ايران دست کم 6 تا 7 ميليون نفر در حوزه زبان مادری ترکی به دنيا مي آيند و در آن حوزه بسر می برند. اما به اين زبان مادری حق ندارند در قلمرو هنر و فرهنگ و مطبوعات و ابزار ارتباطی و خدمات اجتماعی سخن بگويند و ناچارند زبان ديگری را به کار ببرند که فارسی است و حوزه ای خارج از حوزه بالش زبان مادری, به ايشان تحميل شده است. يعنی که در مدارس, در مطبوعات, در راديو و تلويزيون, در نامه نگاريهای دولتی به کاربردن زبان مادری ايشان ممنوع است. فقط روزی نيم ساعت از راديو تبريز چيزی به زبان ترکی پخش می شود. در حالی که نه تنها برنامه های عريض و طويل راديويی به کردی هست بلکه حتی به لهجه گيلکی هم از رشت برنامه ها پخش می شود! قدم اول از نتايجی که مترتب بر اين وضعيت است اينکه 7- 6 ميليون آدمــي را در ايــران از بدوی ترين حقوق بشری محروم کرده ايم که به کاربردن آزادانه هر زبانی باشد که می خواهند. ببينيم چه نتايج ديگری بر اين وضعيت مترتب است.

با توجه به اينکه مليتهای چند زبانه در روزگار ما اندک نيست ( هند, عراق, لبنان, يوگسلاوی, سوييس و غيرهم ... ) و نيز با توجه به اينکه در ايجاد وحدت ملی مردم يک ناحيه جغرافيايی عوامل مذهب, تاريخ, آداب, شرايط اقليمی و بسياری عوامل ديگر نيز مطرح است و به هر صورت وحشتی نيست که اگر مردم آذربايجان را در به کار بردن ترکی ( يا آنچنان که به غلط اسم گذاری کرده اند : آذری ) آزاد و مختار بگذاريم. اکنون اجازه بدهيد که بعنوان زمينه بحث با نگاهی سريع به وقايع سيصد ساله اخير بنگريم.

نمی دانم که دقيقاً از چه تاريخی زبان ترکی در آذربايجان رايج شده است. گرچه طرح اين سؤال نيز غلط است؛ چرا که هيچ مجموعه بزرگ انسانی يک شبه زبان خود را عوض نکرده اند يا مذهب خود را يا آداب خود را. اما می دانيم که هر مجموعه بزرگ بشری در اثر مراوده با ديگر مجموعه ها, بده بستان های مادی و معنوی فراوان می کند, يکی از آنها زبان. و آذربايجان که نه تنها معبر بلکه حتی اردونشين قبايل بسياری از ترکان بوده است – از سلجوقی بگير تا هلاکو و دست آخر ترکان آق قوينلو و قره قوينلو که سلف بي واسطه صفوی هستند – به مرور زمان تاتی آذری خود را که به احتمال قريب به يقين بازمانده زبان مادها بوده است از دست داد و ترکی را پذيرفت. نکته اول حاصل از اين واقعيت تاريخی اينکه اگر حتی زبان عربی با وجود پشتوانه مبنای ايمانی مقتدری همچو اسلام نتوانست خود را جانشين فارسی کند, شايد به اين دليل بود که ساخلوهای عرب اندک شماره بودند و پس از گذر صد سال در دريای وسيع اهالی حل شدند. و اگر تــــرکی بی پشتوانه هيچ مبنای ايمانی محتملی شايد در طول دويست سيصد سال جانشين زبان محلی شد, می توان گفت که يکی به علت کثرت اردوی ترکان و تداوم هجوم ايشان بود و ديگر به علت اينکه در زبان محلی (تاتی آذری) نه ادبياتی وجود داشت و نه شعری و نه سنت فرهنگی جاافتاده ای همچو ادبيات و فرهنگ فارسی. گذشته از اينکه از نظر اقليمی آذربايجان به نواحي شرقی ترکيه فعلی بيشتر شباهت دارد تا به گيلان و مازندران  يا به کردستان يا به عراق و فارس؛ و مي توان گفت که آنچه از نظر تاريخ و فرهنگ و زبان بر ترکيه فعلی رفته است, ناچار شامل حال آذربايجان نيز می شده.

صرفنظر از اين شايد و بايدها اين را می دانيم که آذربايجان منشأ و مولد صفوی ها بوده است. و ناچار بايد تشيع, اول در آنجا يکدست شيوع يافته باشد؛ و سپس به سراسر مملکت کشيده باشد که در هر گوشه اش حوزه های تشيع سابقه های تاريخی داشته؛ و سؤال می کنم که آيا زبان ترکی در آذربايجان خود محملی نبوده است برای شيوع سريع تشيع در آن ولايت؟ اگر توجه کنيم که اغلب کردها هنوز هم به تشيع نگرويده اند و نيز اگر توجه کنيم که از صفوی تا قاجار عده کثيری از اطرافيان دربارها ترکها, بودند که به قزوين و سپس به اصفهان و سپس به تهران نقل مکان کردند؛ شايد دليلی در دست داشته باشيم برای تاييد اين حدس که اختلاف فارسی و ترکی اولين اثر خود را به نفع استقرار تشيع در آذربايجان و سپس در سراسر مملکت کرده است. و کمی که وسعت نظر داشته باشيم می توان قدم را فراتر گذاشت و ديد که گرچه ترکی نتوانست پس از دو هزار سال معارضه با فارسی خود را از سمت شرق به اين ولايت تحميل کند – چراکه خراسان را با همه عرض و طول تاريخی و جغرافيايی و فرهنگی اش, پيش رو داشت, به عنوان سد سکندری - عاقبت لقمه را از پس سر به دهان ما گذاشت. يعنی که از آذربايجان. و اکنون اين ديگر يک واقعيت تاريخی است که چه بخواهيم, چه نخواهيم وجود دارد و نمی شود انکارش کرد.

نکته بعد اين است که در برخوردهای ايران با عثمانی و روس در سراسر دوران صفوی تا اواخر دوره قاجار – ميدان اصلی جنگ, آذربايجان است. اغلب شهرهای آذربايجان در طول اين سه چهار قرن بارها غارت شده است و اشغال شده است و ويران گشته. و پيش از آن نيز تبريز و سلطانيه بارها پايتخت بوده. به هر صورت در شروع برخورد ما با فرنگ و تکنولوژی, لطمه های اول را آذربايجان خورده؛ ضمن اينکه قدمهای اول را برای مقاومت نيز در همانجا برداشته اند. به کار بردن سلاح آتشی, تأسيس روزنامه, تأسيس مدرسه, نمايشنامه نويسی, ترجمه از فرنگی, سفر نامه نويسی و الخ ... همه يا در آذربايجان يا از آنجا شروع شده. وآيا به اعتبار همين پيشقدمي ها و پيشقراولي ها نيست که در سراسر دوره قاجار تبريز ولايتعهدنشين است؟ توجه کنيد که اعتبار خراسان در حوزه خلافت اسلامی يکی به اين بود که ولايتعهدنشين خلافت, بغداد شد يا به عکس؛ وهمين واقعيت فرعی خود اعتبار مجددی برای خراسان فراهم کرد که از آنجا اولين نهضت های استقلال طلب در مقابل بغداد برخيزند. منتهی اگر ولايتعهدنشينی طوس نوعی استمالت بغداد بود از حوزه جغرافيايی بزرگی که هم می توانست مزاحمتی برای بغداد فراهم کند و هم می بايست نگهبان بيضه اسلام باشد, در مقابل هجوم ترکان, ولايتعهدنشين تبريز استمالت ديگری بود از حکومت تهران تا خط اول جبهه اگرنه مصون, دست کم دلگرم بماند. آن وقت با توجه به تمام اين مقدمات آيا نمي بينيد که چرا مفهوم انجمن های ايالتی و ولايتی به اصرار تبريزيان در قانون اساسی گنجانده شد؟ و چرا مشروطيت را قيام تبريز نجات داد؟ و چرا نهضت خيابانی و پيشه وری و هردو با يک اسم و عنوان هم از آذربايجان ظهور کرد؟ باز به اين نکات خواهم پرداخت.

نکته ديگری که صرفنظر از آن شايد و بايدها می دانيم اين است که زبان داخلی دربارهای قاجار و صفوی ترکی است. وگرچه زبان رسمی و کتاب دولت به اتکاء ميرزابنويس ها و منشی های کاشی و نطنزی و محلاتی و آشتيانی فارسی است؛ اما چه بسيار شعرها و نامه های درباری که به ترکی به باب عالي استامبول رفته است تا از آن سمت جوابش به فارسی برگردد. و اگر اغلب اصطلاحات دولتی و حکومتی مثل عدليه و نظميه و بلديه به تاثير از ترکی استامبولی وارد فارسی شده است به اين علت است که عده ای ديگر از منشی های درباری به دنبال شاهزاده ای که دوره استاژ خود را درتبريز گذرانده بود و برای سلطنت به تهران می آمد به اين سمت مي آمدند و صاحب کيابيايی در دستگاه دولت يا حکومت می شدند. نمونه عالی ايشان حاج ميرزا آقاسی.

نکــته ديگری که می دانيم اين است که به علت همين پيشقراولي ها و پيشقدمی ها و پيشمرگی ها و مهمتر از همه همزبانی در صد ساله آخر دوره قاجار تا استقرار حکومت کودتای 1299 - عطف فرهنگی روشنفکر آذربايجانی يا به قفقاز است يا به استامبول.

چون که از مقابل هجوم محمدعلی شاه به مشروطيت, جماعتی از روشنفکران به استامبول مهاجرت کردند و نوشته های آخوندزاده, صابر تبريزی, طالب اوف و ديگران که توجهی به سوسيال دموکراسی قفقاز داشتند, در پی ريزی مشروطيت و قيام تبريز سخت مؤثر بود. آن وقت در چنين محيطی از کشش و دفع و دعوی و پيشقدمی است که از اوان قرن 14 هجری به بعد حکومت تهران برای يکدست  کردن زبان مردم در سراسر مملکت نه تنها کوشا بود بلکه همان سخت گيريهايی را می کرده که صفويه در يکدست کردن مذهب مردم کردند. البته تا قبل از توسعه فرهنگ و مدرسه و مطبوعات و کتاب و کتابخوانی مساله اختلاف زبان چندان حاد نيست. چرا که مرد عادی عامی, باسواد و مکتب و خواندن کاری ندارد - مگر مختصری در حوزه شرعيات و مسائل مذهبی که هنوز تنها حوزه ای است که بکار بردن زبان ترکی در آن ممنوع نيست - اشاره می کنم به روضه خوانی ها و نوحه های ترکی و به کتابهای بيشمار آن. اما از طرفی به علت اعمال سياست وحدت ملی حکومت های پس از مشروطه و از طرف ديگر به علت جذبه آزادی زبانهای اقليت که انقلاب اکتبر در روسيه به رسميت شناخت و حکومت کودتا که اولين شناسنده حکومت لنين بود آن را درک کرده بود و ناچار نسبت به ترکی بايد سخت تر می گرفت. اکنون چهل و چند سالی است که تمام کوشش حکومتهای ايران نه تنها بر محدود کردن, که بر محو کردن زبان ترکی است. آن را آذری ناميدند؛ زبان تحميلی ناميدند؛ اسم شهرها و محله های آذربايجان را عوض کردند؛ کارمند و سرباز ترک را به نواحی فارس نشين و به عکس فرستادند؛ اما هنوز که هنوز است کوچکترين موفقيتی در از بين بردن زبان ترکی نداشته ايم. علاوه بر اينکه موجب نوعی نفاق مخفی شده ايم, ميان ترک و فارس که به کوچکترين زمينه مناسب از نو همچو دموکرات فرقه سی سربرخواهد داشت. و صرفنظر از متـلک گوييهای خفت آور و جانبه ای که در اين ميان رايج است- و نمونه هايش به قلمرو ادبيات و تاريخ نويسی هم سرايت کرده است- وضع جوری شده است که به جای ايجاد نوعی وحدت ملی, نوعی نقار ملی جايگزين گشته که حکومتهای ما برای استقرار نظم خالی از عدالت خود به آن, چه تکيه ها که نمی کنند. تنها با توجه به همان يک واقعيت که دستور عمل حکومتها است, در اعزام کارمند و سرباز فارس به نواحی ترک نشين و کارمند و سرباز ترک به نواحی فارس نشين. با اين نتيجه تأثرآورطرفيم که در سراسر مملکت چه کارمند و چه سرباز و ژاندارم- يعنی آخرين حلقه های ارتباط حکومت و مردم- با مردم محلی بيگانه اند. و رفتارشان نوعي رفتار استعماری است که نه براساس تفاهم دوجانبه, بلکه براساس ترس و بيگانگی مستقر شده است. من حتم دارم که در تمام درگيريهای خيابانی و بيابانی اين چهل ساله اخير در هيچ ماجرايی هيچ سرباز محلی به روی اهل شهر و ولايت خود اسلحه نکشيده. بلکه اين سرباز ترک بوده است که در تهران يا سرباز فارس بوده است که در آذربايجان رو به مــــــردم شليک مي کرده که عصبـــانی نسبت به تمام بی احترامی های ناشی از شنيدن آن متلک ها که سابقه ذهنی می دهند, حالا فرصت کين توزی يافته. اگر رابطه دولت و حکومت با مردم يک رابطه سالم نيست به دليل اين است که چنين سياستی در اعزام مأمورها رعايت می شده تا به گمان خود وحدت ملی ايجاد کند؛ اما در حقيقت مدام خوراک رسانده اند به ايجاد سوء تفاهم ميان آمر و مأموری که زبان يکديگر را نمی فهمند. و توجه داشته باشيد که آن مأمور خرده پا- سرباز و ژاندارم و کارمند ساده- هرگز از روشنفکران نيست و مراحل عالی کلاس و درس و دانشگاه را نديده تا بتوانند در رفتار خود تعديلی کنند؛ و اما درباره روشنفکران برخاسته از محيطهای تـرک زبان خود من فراوان ديده ام شاگردانی را که در کلاسهای درس اين بيست و چند ساله معلميم سرتاسر سال کوچکترين عرض اندامی در کلاس نمی کردند. به ترس از مسخره شدن. چرا که زبان فارسی را خوب نمی دانستند و نيز شنيده ام که, از داوطلبان کنکورهای دانشگاهی مملکت, ترک زبانان 30 درصد کمتر از فارس زبانان پذيرفته مي شوند؛ و روزی در اردبيل با مدير مدرسه ای که سابقا  شاگردم بود مصاحبه ای داشتم که می گفت, اول هر ســــال تحصيلی برای نام نويسی شاگردان علاوه بر مدارک و عکس و رونوشت شناسنامه که بايد داشت, او سر بچه ها را هم نگاه می کند که اگر اثر قمه زدن زير موهايش بود از پذيرفتنش خودداری می کند. و به اين ترتيب گمان نمی کنيد که امکان رسيدن به حوالی رأس هرم رهبری برای ترک زبانان حتماً کمتر است تا فارس زبانان؟ و آيا همين يک واقعيت را محرکی نمی دانيد برای چه محروميتها و چه کينه ها که آخرين آنها قضيه دموکرات فرقه سی بود؟ يا توجه کنيد به شهريار, شاعر غزل سرای معاصر؛ که بعنوان شاعر دست اول در زبان ترکی شناخته شده است و حيدربابايه سلام او قابل قياس است با افسانه نيما, اما به عنوان شاعر فارس زبان غزلسرای دست سوم يا چهارم است. و تازه او در دوره ای تحصيل می کرده که چنين تحريمی بر زبان ترکی سايه نينداخته بود و اکنون بزرگترين خطر تحريم ترکی اين است که در آينده ديگر هيچ شاعر و نويسنده ای از آن خطه نخواهيم داشت. اگر توجه کنيم که زبان ادبيات, زبان صميميت و کودکی و گهواره و دامان مادر است و نه يک زبـــان دوم که زبــان رسمی حکومتی و دولتی است, می توانيم توضيح بدهيم وضع شهريار را. ولی چه بايست کرد برای جوان شاعر و نويسنده معاصر ترک زبانان که برای انتشار آثار خود به مطبوعات باکو و استامبول پناه نبرد؟ و آيا تصديق نمی کنيد که با توجه به اين که ابزار کار روشنفکری کلام و زبان است به اين طريق قدرت روشنفکری 6-7 ميليون ترک زبان مملکت يا در نطفه خراب می شود يا وسيله عرض وجود نمی يابد يا اگر يافت به کجروی می افتد؟ توجه کنيد به تمام الفباء اصلاح کنندگان و زبان پيرايندگان- از فتحعلی آخوندوف بگير تا باغچه بان و کسروی که همه ترکند و آذربايجانی. و به احتمال قريب به يقين چونکه هرکدام ايشان فارسی ما را نمی فهميدند, خواستند فارسی مخصوصی بسازند که خود می شناسند و می سازند. نيز توجه کنيد به اغلب رجال آذربايجانی به حدود رأس هرم رهبری رسيده, که اغلب در کار خود ناکام مانده اند؛ اگر کجرو و اشتباه کار و خطا کننده و خائن در نيامده باشند. نيز توجه کنيد به اينکه عوامل محرک اصلی در داخل حزب توده و دموکرات فرقه سی مهاجران بودند. نيز توجه کنيد به تندروي های آن دسته از روشنفکران ترک زبان که برای نفوذ در حوزه رهبری چه سخت تر از ما از ريشه های خود مي کنند و چه مقلدان دست اولی می شوند برای غربزدگی. نيز توجه کنيد به اينکه آذربايجانی جماعت عين يهوديها چه مقتصد از آب در آمده است. چرا که فعاليت فرهنگی را از او گرفته ايم و تنها فعاليت او را در مسائل مادی آزاد گذاشته ايم. مهمترين دليل اين امر حضور بازوی کاری کارگران آذربايجانی است در تمام چهل سال اخير در تمام نهضت های ساختمانی مملکت. سراسر راه آهن و سد ها و ساختمان ها به دست عمله خلخالی و اردبيلی ساخته شده و هر چه راه است و آسفالت است و پيمانکاری است. هم اکنون کار فنی لوله کشی تهران انحصاراً به دست ايشان می گردد. وقتی يک مجموعه انسانی را از دسترسی به کتاب و روزنامه وکلاس و فرهنگ محروم کردی و ايشان را بازداشتی از اينکه شرکت کنند در بده و بستان با عالم علم و فرهنگ, يا متوجه فعاليت بدنی صرف ميشود - در صورت عمله و سرباز و ژاندارم و هر نوع مأمور اجرای ديگر- يا متوجه فعاليتهای ذهنی غير فرهنگی. يعنی که اقتصاددان ميشود و دوسوم بقالی های دونبش تهران را در اختيار می گيرد. و بدتر از اين وقتی از به کار بردن زبان مادری ايشان در, حتی راديو, خودداری کردی جذبه راديوهای خارج از مرز که به زبان مادری ايشان سخن می گويند بالا می رود.هم اکنون 90 درصد آذربايجانی های شهرنشين که راديو دارند باکو را می گيرند. صرف نظر از اينکه نسبت مصرف راديو در آذربايجان بسيار کمتر است تا مثلا در گيلان و مازندران. و در دهات آذربايجان کمتر می بينی قهوه خانه ای را که راديو داشته باشد. چرا که زبانش را نمی فهمند و اگر باکو را هم بگيرند, لابد ژاندارم مزاحم است. ناچار اين ابزار بزرگ ارتباطی برای 6-7 ميليون آذربايجانی, بيکار مانده و اگرهم رابطه ای ايجاد می کند با اين سمت و تهران نيست؛با باکو است. نتيجه فرعی اين قضيه اينکه راديو نتوانسته در روستای آذربايجان جانشين مؤسسات مذهبی شود. و به همين دليل مؤسسات مذهبی در آذربايجان هنوز به قدرت خود در زمان صفوی برقرارند.چرا که به زبان ترکی روضه می خوانند و سينه می زنند و قمه زنی در اردبيل رايج است و هر دهی يکی دو مسجد دارد بزرگتر و زيباتر و پرثروت تر از مساجد شهری تنها در مهمانخانه های آذربـــــايجان است که می بينی مهر نماز پشت پنجره يا روی بخاری گذاشته اند و حيف که آماری در دست نيست وگرنه می شد نشان داد که قسمت اعظم طلبه های قم از نواحی تــرک نشين می آيند يا دست کم می شد نشان داد که نسبت طلبه های آذربايجانی سخت بيشتر از اهالی ديگر نقاط است.هنوز در خوی و اردبيل و حتی تبريز- بدتر از قم- زنان نمی توانند بی حجاب به کوچه بيايند.هنوزدسته های عزاداری آذربايجانيها چه در تهران و چه در سراسر شهرهای شمال و مازندران که بازار کسبش در اختيار آذربايجانی ها است و چه در خودتبريز و ديگر شهرهای آن ولايت بزرگترين دسته ها است وعکس العمل اين همه،آنکه آذربايجانی از محل گريخته و به تهران و ديگر نقاط غير ترک نشين مملکت رفته چنان قرتی و غربزده و لا مذهب و بي بند و بار است که نهايت ندارد.

و به اين ترتيب تن روشنفکری مملکت کاسته است و حاصل روشنفکری مملکت به آذربايجان دسترسی ندارد. يا به عکس. و من حتم دارم که بزرگترين نسبت بيسوادی- که خود مشکل اول روشنفکران بود- در آذربايجان است که به قوه دو از مدرسه محرومند. آنکه فارس است اگر به مدرسه هم که رفت نه زبان معلم فــارس را می فهمد و نه از خط و ربط کتاب درسی سردرمی آورد. او که آب و نان را شش هفت سال تمام سو و چرک شنيده حالا می بيند توی کتابش دو شکل هست با دو کلمه غريبه. او به جای اينکه تصوير صوتی يک کلمه صوتی يک کلمه نامانوس را به تصوير بصری اش درآورد وبشناسد مجبور است تصوير صوتی و بصری يک کلمه نامانوس را در مقابل فلان مفهوم ذهنی خود بپذيرد. و اين سوتفاهم همچنان هست تا آخرين سالهای تحصيلی و تا آخرين سالهای عمر.

با توجه به تمام اين عواقب آيا نرسيده است روزی که حکومت ما از سياست وحدت ملی مفهوم والاتر و وسيعتری را در نظر بياورد ؟ و به صورتهای برازنده تری برای قرن بيستم در اين زمينه ها عمل کند ؟ بخصوص که خطر سياسی و ايدئولوژيک جذبه فرا سوی مرزی از بين رفته و تنها جذبه زبـــانی اش باقی مانده؛ براحتی می توان مثلا دانشگاه تبريز را به صورت مرکز آموزش علوم و فرهنگ به زبان ترکی درآورد.

چرا که در آن سوی مرز گرچه ترکی رسمی است، اما به خط روسی می نويسندش و در آن سوی ديگر مرز نيز که ترکيه است، ترکی را به زبان لاتين می نويسند. گرچه هنوز به رشيد بهبوداف خواننده قفقازی که به عنوان مبادله هنرمند به ايران می آيد ، جواز نمی دهند که در تبريز برنامه اجرا می کنند يا علی اف مستشرق روس ناله دارد که چرا نمی گذارند در تبريز هم چند صباحی سر کند. اما بايد توجه داشت که علت جذبه در کجاست؟ اگر حکومتهای ما توجه داشته باشند که جذبه اصلی آذربايجانی جماعت نسبت به آن طرف مرز قضيه زبان است و اگر اجازه بدهند که در آن ولايت زبان اول زبان مادری باشد و زبان اجباری بعدی زبان فارسی، ديگر همه اين ناراحتي ها برخاسته است. من اگر اغراق نکرده باشم می خواهم بگويم که صرفنظر از ديگر عوامل اقليمی و جغرافيايی و تأثير سياست های بين المللی تمام بحرانهای آذربايجان ناشی از مساله زبان است. درست است که آذربايجان بزرگترين ولايت ايران است که با تکيه به ثروت خود- کشاورزی و دامداری- می تواند بی نياز به درآمد نفت بسر ببرد؛ اما اگر اجازه بدهيم که در حوزه مسائل فرهنگی بی نياز به يک زبان غير محلی و غير مادری مدرسه و مطبوعات و فرهنگ خود را اداره کند، ديگر هيچ وحشتی از جذبه احتمالی فراسوی مرزی در ميان نيست. گذشته از اينکه، تن روشنفکری مملکت از اين راه چه فربهی ها که بهم خواهد زد.


 

من می خواهم در پايان اين فصل ديگر که از مشکلات روشنفکری در ايران برشمرده ام صراحت بيشتری در کار بياورم و بگويم که از آغاز پيدايش مفهوم مليت يعنی از اوان مشروطيت تا کنون ، حکومت تهران اگر نه از نظر سياسی و اقتصادی- ولی حتما از نظر فرهنگی- آذربايجان را مستعمره خويش می داند و اولين نتيجه سوء اين استعمار فرهنگی ، کشتن فرهنگ ترکی در آذربايجان. و به اين مناسبت کلام را به" امه سه زر" می دهم که شاعری است سياهپوست و در اين زمينه چه دردها که به دل دارد:

هر فرهنگی برای اينکه شکفته شود نياز به چارچوبی دارد و به ساختمانی. اما مسلم است که عناصری که زندگی فرهنگی خلق استعمارزده را می سازند، در رژيم استعماری يا از بين می رود و يا فاسد می شود. اين عناصر البته در وهله اول عبارتند از تشکيلات سياسی (...) عنصر ديگر زبانی است که خلق به آن حرف می زند. زبان را (روانشناسی منجمد) گفته اند. زبان بومی از آنجا که ديگر زبان رسمی، زبان اداری، زبان مدرسه ای و زبان فکری نيست به قهقرا می رود؛ و اين پس روی مانع رشد آن می شود و حتی گاه به نيستی تهديدش می کند(...) وقتی فرانسويها قبول نمی کنند که زبان عربی در الجزاير و زبان ماداگاسکاری زبانهای رسمی باشند، مانع از اين می شوند که در شرايط دنيای نوين اين زبانها تمام نيروی بالقوه خود را به فعل در می آورند و از اين راه به فرهنگ عربی و ماداگاسکاری ضربه می زنند.

 

 

Get Yuxarı بالای صفحه

بازگشت به صفحه اصلی

Ana Sehifeye qayıtmaqıçın buranı kılikleyin